کد خبر: 19673
تاریخ انتشار: پنج شنبه 10 آبان 1397 - 22:00   1 November 2018
ارسال به دوستان
الف الف

یادداشتی از ابوالفضل کریم آبادی ( صدر )

 

ورزش بوشهر: وصلت مهدی با استقلال آن قدر شیرین بود که تلخی نابودی مجاهدخزیراوری را احساس نمی کردیم. او بود که وقتی از روی نیمکت بلند شده، گرمکنش را از تنش در آورده و برای گرم کردن به کنار زمین می دوید، همه برایش کَف می زدیم، هورا می کشیدیم، منتظر بودیم به زمین بازی بیاید، نامش را فریاد می زدیم، نه یک بار_ نه دو بار_ بلکه بارها و بارها، اسم او را، مهدی قائدی را، کسی که نشانه ای از یک جوان آینده دار بود که با خود تکرار می کردیم که می توان با او به انتظارات طولانی دل ببندیم..

در فوتبال ما مفهوم " خوش استقبالی و بد بدرقه " را تببین کرده ایم.

در دیداری که پاس های مسخره، شوت های بی هدف، موقعیت های از دست رفته، تکرار می شد و تکرار، به دنبال یک لغزش دیگر بودیم، برای خالی کردن خودمان، آن لغزش او بود.

ضیافت پنالتی ها؛ آن نقطه گرد، یک لبه پرتگاه و رویا است. همانطور که می توان به اوج برسی و دور افتخار بگردی، در عین حال هم ترسناک است. می توانی زانو بزنی و سرت را پایین بی اندازی، در دنیای فوتبال خیلی شاهد بودیم، نبودیم..؟؟

در طی این دو فصل ؛قائدی و استقلال شانه به شانه جلو رفته بودند. هم خطر افرین بودند، هم زخم پذیر، هم تهدید کننده بودند هم شکننده. هم خوب و هم بد. هم تشویق شدند و هم هو..  هم ستایش شدند و هم به نیش و کنایه تشبیه شدند...

به عنوان یار تعویضی وارد میدان شده بود. نامش در سیاهه پنالتی زنان یاد شده. بر خلاف آن تعداد که پا پس کشیدن، او بود که سینه اش را سپر کرده و قدم به قدم به لبه پرتگاه نزدیک شده. اوست که می خواهد توپی را روانه دروازه کند.

گام هایش را برداشت اما چشمانش به قفس توری نبود. ضربه اش را به توپ نواخت، اما آوازه ضربه اش زهر دار نبود، نه نبود. لغزش کوچک او در تصمیمش مانند تصادف اتومبیل با از دست دادن چندصدم ثانیه تمرکز بود.
منادی توپش را مهار کرد، همانی که در جریان بازی دو بار در تشخیص ضربات ناکام مانده و یک بار هم در ضیافت پنالتی ها دروازه گشوده. اما پنالتی مهدی را با محاسبه اش خوانده و توپش را گرفته.
او آب سردی را بر پیکره آبی ها ریخته و پنالتی که از دست آن ها کِش رفته است..
آن روی سکه مهدی بود، افسوس می خورد و افسوس. دست هایش را به صورت چسباند و بغضش ترکید، اشک ها بر گونه هایش جاری شد. اشک های کودکانه، بازیکنان به سمت او آمدند، آغوشش گرفتند. ما می گوییم دلداری، پس به او دلداری دادند.
نوازشش کردند اما همه او به چه فکر می کرد؟ به حذف استقلال که پنالتی های مضحک دیگر بازیکنان این را به اثبات رساند و آبی ها حذف شدند...

شاهزاده کوچولو استقلال؛ در طی این دو فصل قصه های زیادی داشته، او تازگی هاست که از دل خاکستر بلند شده است و چندی پیش از زبان تند انتقادگر ها نجات یافته. آن چه که تصادفی نبوده،بوده؟
همان سرنگونی خودرو که به قیمت از دست دادن رفیق صمیمی اش به پایان رسیده. اما او کنار آمد و جان دیگری گرفت.
او جوان است و ماجراجو، او نمی تواند در پیله اش بماند. معاشرت نکند. نخدد و دستی به شانه این و آن نزند. او شوخ است و همیشه لبخند را برلب هایش دیده ایم.

پسر ظریف شُسته رُفته آرایش کرده، زمانی که با توپ می رقصد، همه نوع تعریف ها را برایش می کنیم. یکی می گوید شعبده باز_ و..... اما چیزی که همه ما خاطره نشان کردیم این است که او می تواند در این چراغ های خاموش، نوری از آن روشنایی باشد که می توانیم فوتبال آینده را با نورهایشان شاهد باشیم. با او و هم سن و سال های خودش که در استقلال و چند تیم دیگر برای هدف شان جان می دهند...

حواسمان به آن ها باشد، آری باشد...